واپسین هفته های انتظار
عمرم،نفسم،جات حتما خیلی تنگ شده،چیزی نمونده دیگه عزیزم،
ایشالا تا یه ماه دیگه تو بغل مامان بابایی.![]()
مامان هم این روزا خیلی سختش شده،پسرم.
کمردرد، درد استخوون،نفس تنگی،،سوزش معده،بی خوابی و....![]()
امااااااااااا همه ی اینا می ارزه به تو رو داشتن،پسرک قشنگم.![]()
دقعه پیش که رفتم دکتر خیلی ترسیدم،به خاطر اضافه وزن ناگهانی و فشار خونم خانم دکتر مشکوک به مسمومیت حاملگی شد.![]()
من که خوشحال منتظر شنیدن صدای قلب تو،تپش های زندگیم بودم،یهو عین یه تیکه یخ شدم،![]()
دکتر گفت سریع همسرتو صدا کن،همراه خانم هم داری؟؟؟؟
منم ماتم برده بود یعنی چی شده؟
مستاصل گفتم نههههههههههه و زنگ زدم بابا که بیاد مطب دکتر،اونم با نگرانی اومد،خانم دکتر واسش توضیح داد که احتمال مسمومیت هست و سریع این آزمایشا رو انجام میدین و میارین پیش من،در صورت لزوم باید خانم بستری بشن،و حتی ممکنه مجبور بشیم بچه رو زودتر به دنیا بیاریم ،که من زدم زیر گریه و گفتم خانم دکتر تورو خدا هر کاری بگین میکنم ،هر اتفاقی برای خودم بیفته مهم نیست فقط بچه ام اذیت نشه.
که دکتر یا یه حالت خاصی گفتن مادر در الویته،در ضمن ما قرار نیست یکی رو انتخاب کنیم سعی میکنیم هر دو تاتون مشکلی پیدا نکنید...
و من هم از اون به بعد باید یه رژیم سفت و سخت میگرفتم،اوایل خیلی ضعف میکردم،اما کم کم عادت کردم.الان دیگه به شدت قبل مراعات نمیکنم ،چون خدا رو شکر فشارم پایین اومد و آزمایشات هم مشکلی رو نشون ندادند.از طرفی میترسم تو گل پسرم ضعیف بشی خدای نکرده،واسه همین یکم رژیمو شکستم.![]()
پسر خوشگلم، فدای اون پاهای کوچولوت بشم که هر روز بالا پایین رفتنشونو حس میکنم و شدن داروی آرامبخش من.![]()
همین حالا هم داری شیطنت میکنی فسقل مامان.
الان که دارم مینویسم تو در حال وول خوردنی،اصولا شبا این موقع تو دل مامانی فوتبال بازی میکنی،
باباجونت هم خوابیده،
منم کم کم برم سعی کنم بخوابم.![]()
تمام شبهای عمرت پر ستاره و قشنگ، آروین عزیزم،آوای زیبای زندگی من و پدرت.'


واپسین هفته های انتظار 


