گل پسر مامان و باباگل پسر مامان و بابا، تا این لحظه: 11 سال و 6 ماه و 27 روز سن داره

آروین، آوای زندگی ...

خاطره بدنیا اومدن پسرم

1394/4/12 14:31
نویسنده : مهسا
430 بازدید
اشتراک گذاری

سلام سلام، صد تا سلامراضی

بالاخره بعد از مدتها امروز وقت شد که بیام و از خاطره بدنیا اومدنت برات بگم.مادر شدن خیلی سخته ،حتی دیگه یکساعت هم وقت برای خودم ندارم، حالا میفهمم که بیخود بهشت را ارزانی مادران نمیکنند.

 

روز 28 ام اسفند بود، صبح منو بابایی رفتیم اتلیه تا از دوران بارداری چند عکس داشته باشم،به خانم عکاس گفتم پسرم 18 فروردین دنیا میاد،غافل از اینکه تو فسقلی نقشه ها داشتی...همیشه میگم خوب شد اونروز اتلیه رفتم وگرنه به دلم میموند.

من خوشحال بودم که یک روز دیگه بیشتر به عید نمونده و تو متولد سال 94 و مثل خودم فروردینی میشی.

اولین سالی بود که بعد از عروسی تو شهر خودمون بودیم،منم برای پذیرایی از مهمونای نوروزم کلی شیرینی پختم،یه عالمه برنامه ریخته بودم برای تزیین سفره هفت سین،خیلی هم خوشحال بودم که عید کلی مهمونی میرم و با یک روحیه عالی منتظر بدنیا اومدن تو میشم،اما...

ساعت یازده و نیم شب بود و من سرگرم تزیین شیرینیهام بودم که یهو دلم به شدت درد گرفت با ناله بابایی رو که مشغول فیلم دیدن بودو صدا کردم ،اشک تو چشمام جمع شده بود با ترس و بغض گفتم نمیخوام الان پسرمو بدنیا بیارم.

اروم رفتم رو تخت دراز کشیدم دردها بیشتر شده بود که یهو تو یه تکون اساسی خوردی و من داغ شدم و خیس خیس،بلهههههههههه کیسه آب اطراف جنین پاره شده بود.

با صدای بلند شروع کردم گریه کنم و زود به مامانی زنگ زدم که بیا خونمون باید بریم بیمارستان،خوشبختانه ساکمو مدتها بود بسته بودم ،فقط سریع یه مقدار قرص مسکن و شیاف از تو یخچال برداشتم لباسامو عوض کردمو با استرس راهی بیمارستان شدیم،طفلک بابات حسابی هول شده بود،تو راه زنگ زد بیمارستان و وضعیت ما رو شرح داد و اونا هم گفتن اصلا جای نگرانی نیست و ما با دکتر تماس میگیریم.

ساعت دوازده و ربع بود که رسیدیم بیمارستان،بابا سریع یه ویلچر آورد و ما رو تا دم بخش زایمان همراهی کرد،استرس و ترس تو صورتم موج میزد ،همه ی وسایلمو گرفتن ،لباسا ،موبایل وحتی گیره موهامو...

خدمه بیمارستان که دیدن من حسابی ترسیدم ،شروع کردن به بافتن موهای منو تعریف از بلندی موهامو خلاصه حواس منو حسابی پرت کردن و من تونستم به خودم مسلط بشم.

دکتر گفته بود که 5:30 صبح اتاق عمل رو حاضر کنن و تا اون موقع باید منتظر بمونیم ،یه آمپولم بهم زدن که ریه های کوچولوی تو رشد کنند و خدای نکرده داخل دستگاه نری.

من درد داشتم ،شرایط بدی بود ،خیلی نگران تو پسر کوچولوم بودم ،برای همین هر بیست دقیقه ماما میومد و صدای قلبت رو میذاشت تا گوش کنم و خیالم راحت بشه.

انگار پای ثانیه ها لنگ شده بود ،عقربه ها به سختی جلو میرفتن.بالاخره اومدن و منو به اتاق عمل بردن.خیلی خوشحال بودم هم تو رو میدیدم هم دردام تموم میشدن.

دکتر بیهوشی یه کم دیر اومد و عملم ساعت 6 شروع شد،

_اسمت چیه؟

_مهسا

_چند سالته؟

_25 نه 26

 و یه نفس عمیق کشیدم و ..................خانم ،خانم ،پاشو تا الان هم زیادی خوابیدی ،همراهات نگرانن.

عه تموم شد ،چه زود ساعت 9 صبح شده بود و تو پسرم قدم به این دنیا گذاشته بودی.

بابا و مامانی و عمه عفت رو یادمه که بالاسرم بهم تبریک میگفتن،بابایی هی گوشیشو میاورد جلوی چشمام که عکس تو رو نشون بده اما من هرچی سعی میکردم نمی تونستم یه تصویر واضح ازت ببینم.

مامانی هم میگه یه عالمه منو بوسیده،اما اونم یادم نمیاد.

خلاصه تو پسرک عزیزم 6:20 دقیقه قدم پر برکتت رو به این دنیا گذاشتی ،چون کل زمستون یه بارون درست و حسابی نیومد اما موقعی که خدا تو رو به ما داد، بارون قشنگی هم شروع به باریدن کرد.

الحمدالله همه چیزت هم خوب بود و نیازی به دستگاه نداشتی با اینکه 36 هفته دنیا اومدی.فقط یه کم ریزه میزه بودی.

 

حالا تو همه زندگی ما هستی

پسرک بارونی من.Klik hier voor meer gratis plaatjes

Klik hier voor meer gratis plaatjes

پسندها (2)

نظرات (0)