شمیم یک فرشته
اینکه مامان فهمید که چه موقع فرشته کوچولو اومده تو دلش یکم داستان داره.
روز دوشنبه بود که یه بیبی چک گذاشتم و منفی شد منم با خیال راحت تصمیم گرفتم برای رنگ کردن موهام از آرایشگاه وقت بگیرم ،برای فرداش بهم نوبت داد.![]()
عصر همون روزم رفتم دکتر که یه آزمایش تیرویید برام بنویسه دکتر پرسید بارداری؟
منم گفتم نه فکر نکنم،اونم گفت یه آزمایش بتا هم برات مینویسم،خلاصه صبح سه شنبه آزمایش رو دادم و قبض رو که نگاه کردم دیدم 5 شنبه باید برم جواب بگیرم ،یه پوزخند زدم و پیش خودم گفتم من تا اونموقع مطمئنم که دیگه باردار نیستم،چقدر دیر جواب میدن.![]()
خلاصه عزیزم چهارشنبه هم راه افتادیم سمت اصفهان و من هنوز نمیدونستم تو اومدی تو دل مامانی و شرمنده ام که موهامو رنگ کردم.آخه دکترا میگن خوب نیست مادر تو دوران بارداری از رنگ مو استفاده کنه.
پنجشنبه شد خیلی دلم درد میکرد و سر درد داشتم اما چون قبلا بیبی چک منفی شده بود نخواستم دوباره خودمو گول بزنم،تا اینکه صبح جمعه 17 مرداد دیگه نتونستم تحمل کنم و یه بیبی چک دیگه استفاده کردم و همینطور که با بی خیالی نگاهش میکردم دیدم داره خط پایینی مشخص میشه،گریه ام گرفته بود باورم نمیشد.![]()
یهو دیدم بابایی صدام میکنه ،منم نمی خواستم خبر اومدنت رو اینطوری به بابایی بدم بنابراین خونسردی خودمو حفظ کردم و بیبی چک رو یه جا قایم کردم و از دسشویی اومدم بیرون ،اما اخرش به مامانی لو دادم که داره صاحب یه نوه خوشگل و ناز میشه.![]()
خیلی سخت بود پنهون کاری ،اونم ادم چیز به این مهمی رو بخواد از همسرش مخفی کنه،خلاصه عصرش برگشتیم اردکان منم دل تو دلم نبود فردا بشه و اومدنت رو به بابایی خبر بدم .
روز شنبه با کلی برنامه و سورپرایز بالاخره گفتم که داری میای، عزیز دل مامان.![]()
![]()
جواب آزمایش رو هم بابایی رفت گرفت، با اینکه میدونستم مثبته خیلی استرس داشتم ،که دیدم نه بابا محمود با لب خندون از در آزمایشگاه اومد بیرون و من با عجله جواب رو از دستش گرفتم و دیدم بعــــــــــــــــــــــــله مثبته و بتا 155 هستش عزیزم.![]()
ماجرای سورپرایز بابایی رو هم برات میگم گلکم.![]()


شمیم یک فرشته 
