...من آمدم.
سلام ،فرشته کوچولوی من 
امروز ده هفته و سه روزه که اومدی پیش مامانی .![]()
عسلم، روزی که میخواستم به بابایی بگم داریم سه نفر میشیم کلی ذوق کردم و برنامه چیدم .
عکساشو برات میذارم
تا بدونی چقدر مامان و بابا از وجود تو خوشحال شدند،هدیه آسمانی من.
![]()
اولین نشانه حضورت
... و سورپرایز آقای پدر
اول یه نامه نوشتم از زبان فرزند گلم خطاب به بابای عزیزش![]()
بعدش ...
این ببعی های شیطون
راه رو به بابا جونی نشون میدادن.
اینم دم در اتاقی که توش پر از خبرهای خوب بود.
و اینک بابا و نینی کوچولو
عزیزم حالا بگم از عکس العمل بابایی![]()
این کارا رو مامانی انجام داد و رفت قایم شد پشت پرده ، منتظر شد که بابا زودتر بیاد.![]()
بابایی اومد تو اتاق یهو پریدم جلوش خخخخخخخخخخخخ نزدیک بود سکته کنه.![]()
آخه پیدام نمیکرد منم داشتم پشت پرده از گرما خفه میشدم.
خلاصه سه ساعت واسش توضیح دادم
بـــــــــــــــــــــــــــــــله ما سه نفر شدیم.
![]()
اولش باورش نمی شد مات و مبهوت زل زده بود به بی بی چک![]()
تا اینکه یهو خوشحال شد،هورا هوراااااااااااااااا![]()
![]()


...من آمدم. 








