گل پسر مامان و باباگل پسر مامان و بابا، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 1 روز سن داره

آروین، آوای زندگی ...

سلامی دوباره

سلام آروین کوچولوی مامان   پسرک نازم ،الان فرصت شد بعد از مدتها غیبت بیام و یه دستی به سر و روی وبلاگت بکشم،اینقدر مشغول تو شدم که خودم رو دیگه فراموش کردم ،آخه شما خیلی شیطون و بلا شدی،با خواب نیمروزی هم که اصلا میونه ای نداری. ساعت 1:38 دقیقه شبه و تو عین فرشته ها لالا کردی عزیز دلم. راستی الان دیگه راحت میشینی، از 5/5 ماهگی نشستن رو شروع کردی. برای خودت دور اتاق رو غلت میزنی، بعضی وقتا حوصله ات سر میره و میزنی زیر گریه، بعضی وقتا هم صدات میاد و خودت نیستی،عه آروین کوچولو کجاست؟؟؟؟؟؟ ایناهاش زیر مبل یا میز نهارخوریه....     عزیز دلم تا امروز که 6 ماه و بیست و دو روز...
22 مهر 1394

خاطره بدنیا اومدن پسرم

سلام سلام، صد تا سلام بالاخره بعد از مدتها امروز وقت شد که بیام و از خاطره بدنیا اومدنت برات بگم.مادر شدن خیلی سخته ،حتی دیگه یکساعت هم وقت برای خودم ندارم، حالا میفهمم که بیخود بهشت را ارزانی مادران نمیکنند.   روز 28 ام اسفند بود، صبح منو بابایی رفتیم اتلیه تا از دوران بارداری چند عکس داشته باشم،به خانم عکاس گفتم پسرم 18 فروردین دنیا میاد،غافل از اینکه تو فسقلی نقشه ها داشتی...همیشه میگم خوب شد اونروز اتلیه رفتم وگرنه به دلم میموند. من خوشحال بودم که یک روز دیگه بیشتر به عید نمونده و تو متولد سال 94 و مثل خودم فروردینی میشی. اولین سالی بود که بعد از عروسی تو شهر خودمون بودیم،منم برای پذیرایی از مهمونای نوروزم کلی شیرینی...
12 تير 1394

لبخند زیبای خدا متولد شد...

فرشته کوچک من ،لبخند زیبای خداوند   آروین عزیزم   جمعه 29 اسفندماه 93 ،ساعت 6:20 صبح   در بیمارستان خانواده اصفهان متولد شد.   پسر عزیزم به جمع دو نفره من و پدرت خوش اومدی، حالا ما یک خانواده سه نفره هستیم.   اینم آروین کوچولوی یکروزه من که با وزن 2850 و قد 49 سانتی متر ، زودتر از موعد در 36 هفتگی بدنیا اومد.           ...
8 خرداد 1394

23 روز دیگر تا در آغوش کشیدنت

پسر قشنگم امروز 24 اسفند ماه سال 93 بود.   شور و شوق عید و سال جدید همه رو به تکاپو واداشته،خیابونا شلوغ ،بازارا که دیگه نگو،جای سوزن انداختن نیست. و من نگران سلامتی تو گل پسرم هستم،به خاطر یه سری عدد و رقم تو برگه سونو گرافی که دیشب انجام دادم.   البته دکتر دوباره سونو نوشت واسه 8 فروردین،و گفت سونو کاملا طبیعیه و جای نگرانی نیست.   اما چه میشه کرد ،مادر یعنی اینکه همیشه دلواپس فرزندت،پاره ی وجود و تنت باشی. یه چیز دیگه...   عزیزم 18 فروردین تو فرشته پاک من،بالاخره اون روی ماهتو به من و پدرت نشون مید ی.   ...
25 اسفند 1393

من و ناگفته هایم به فرزندم

سلام عمر مادر   پسرم،امید فرداهای من   هر چه به آمدنت نزدیکتر میشوم،دلشوره ام دو چندان میشود.   تو در اندیشه من قرار است بزرگ مردی شوی که همواره دست سبز یاری به سمت نیازمندان دراز میکند،بزرگ و کوچک،غنی و فقیر ،پیر و جوان نمی شناسد.   تو در خیال من مردی خواهی شد که شانه هایت مآمنیست برای تنهاییهای مادر.   تو قرار است کارهای بزرگی انجام دهی و گامهای بلندی برداری.   تو مردی خواهی شد با قلبی مالامال از عشق و محبت،که آنرا خالصانه به عزیزانت هدیه میدهی.   پسرم،ای جان دلم   نکند من زیاده خواه هس...
25 اسفند 1393

واپسین هفته های انتظار

سلام آروین کوچولوی مامان عمرم،نفسم،جات حتما خیلی تنگ شده،چیزی نمونده دیگه عزیزم، ایشالا تا یه ماه دیگه تو بغل مامان بابایی. مامان هم این روزا خیلی سختش شده،پسرم. کمردرد، درد استخوون،نفس تنگی،،سوزش معده،بی خوابی و.... امااااااااااا همه ی اینا می ارزه به تو رو داشتن،پسرک قشنگم. دقعه پیش که رفتم دکتر خیلی ترسیدم،به خاطر اضافه وزن ناگهانی و فشار خونم خانم دکتر مشکوک به مسمومیت حاملگی شد. من که خوشحال منتظر شنیدن صدای قلب تو،تپش های زندگیم بودم،یهو عین یه تیکه یخ شدم، دکتر گفت سریع همسرتو صدا کن،همراه خانم هم داری؟؟؟؟ منم ماتم برده بود یعنی چی شده؟ مستاصل گفتم نههههههههههه و زنگ زدم بابا که بیاد مط...
19 اسفند 1393